پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

31

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

تو تنها به ايروان نمىروى بلكه از آنجا به دربار ايران خواهى رفت و با خود هداياى گرانبهائى دارى و شايد نامهء مهمى را بايد همراه داشته باشى ! آيا مىتوانى آنچه را كه آن ارمنى به من آگاهى داد انكار كنى ؟ » هر كلمهء پاشا پريشانى و آشفتگى مرا بيشتر مىكرد چون ديدم كه به من نارو زده‌اند من كنج تالار را كه در آنجا ايستاده بودم بيدرنگ ترك كردم و روپوش سياهى كه رختهاى ارمنى مرا مىپوشانيد از خود به‌در كردم و راست به سوى محمود پيش رفتم و به نظرم آمد كه او از اين حركت من ترسيد . درحالى كه پهلوى او نشستم به او گفتم : نه ، من هيچ‌چيز را انكار نمىكنم چون به نامردى همه‌چيز را گفته‌اند . اكنون آماده‌ام كه به قسطنطنيه برگردم و ليكن اگر تو گمان مىبرى كه مىبايد مرا از رفتن به ايران باز دارى بينديش كه مسئول آن واقعه تو هستى . پاشا با يك لبخند ساختگى گفت « كه به قسطنطنيه برمىگردى ؟ خداوند ترا از چنين انديشه‌اى حفظ كند . نمىدانى كه من ظاهرا تبعهء باب عالى هستم ولى در حقيقت دست‌نشاندهء شاه ايرانم . آيا من با يك چنين اقدام بىاحتياطانه‌اى خواستارم كه مغضوب چنين همسايه‌اى بشوم ؟ يك اروپائى كه بايد به دربارش برود و برايش نامه‌ها و هدايائى ببرد ، آيا من مىتوانم كه جلوى او را بگيرم ؟ قطعا كه نه ؛ من در چنين فرصتى خداوند را سپاسگزارم كه مىتوانم يك مدرك از حميت خود به آن شاه بزرگ نشان دهم . خاطر جمع باش ؛ از اينكه به خودت زيانى برسانى بپرهيز . من برايت مفيد مىباشم و ترا مانند يك گل كه بخواهند از وزش باد نگه‌داريش كنند در دست خود نگه مىدارم ؛ خيلى خوشبخت مىشوم كه ترا به خاك ايران برسانم . به سوى ايروان را بيفت . اگر مىخواهى به ايران يا به هندوستان برو و ليكن در بازگشت حتما به اين استان گذر كن چون من از ديدارت بسيار شادمان مىشوم و حتى ترا مأمور مىكنم كه براى تنظيم چندين كار من در قسطنطنيه با يوسف پاشا اقدام كنى . من براى نگهبانى تو باوفاترين خدمتگزاران خود را همراهت مىكنم ؛ آنان از جانب من مسئول تو مىباشند . اميدوارم كه تو از آنان خشنود گردى و اگر در برابر جبران زحماتم بتوانم از